تبليغاتX
و همین است قصه ی سادگی من
          معنی این فصل

                     

                             در هجی واژه ی بلیط محو می شد

 

        وقتی تابستان سهم کفش هایی بود

 

        که کوچه ها را

              

                           دانه دانه گاز می زنند

 

      در جست و جوی نگاهی بی بنبست....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 9:56  توسط هدیه  | 

برای سوزاندن خیالش

 

باید از دلنوشته هایت می گذشتی

 

آنروزها 

 

که بر بلندای سرزمین کوچکت

                                      اوج می گرفتی

 

پروازی برای شعرهایت می خواستی

 

از سقوط نمی ترسیدی

 

وقتی ناگهان غلت می خوردی

                                     در شیب شبی سرد

 

و فرو می افتادی

                    در مسیر چشمه ای آرام

 

که تنها لهجه اش را

 

توهم چناری زخمی می فهمید

 

و دوباره باز می گشتی

 

به حیاط خلوت احساست

 

میان بی تابی ساعت های شنی

 

واژگان خیس ات را چکه چکه کنان

 

بر  مشق های شبانه ات می ریختی

 

و از حفظ تکرار می کردی...

 

تنها چشمانش کافی بود

 

نگاهم تنها نباشد 

                    در تماشای سیب های کبود

 

اما شاید

روزی هر منی مثنایی شود.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:4  توسط هدیه  | 

اعتراف میکنم...

در ترویج یک لبخند

سیاه کردن سنگ فرش ها

دلیل عبور ناگهانی نگاهت

از یک انحنای سپید بود...

و تو اما

به اندازه ی تمام پیاده رو هایی

که به بهارت ختم می شوند

در هم قدمی پاهای خسته ات ناتوان ماندی

که شاید ثابت کنی

برای خنداندنت

دلقک ماهری نیستم

 

پ.ن

 بهار با همه ی سادگی هایش برای شروع دوباره ات لبخند را بهانه کرده است تا باز هم خودت باشی مثل دیروز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 23:30  توسط هدیه  | 

خاطره هایم پر می شد از اتوبوس های خاموش

وقتی ایستگاه در دوشنبه خاک می خورد

روزی که ماه محو از حوض نقاشی

و دل من

نگران از بی تابی ماهی ها

عمق این حادثه ی مبهم

خط می زد سر فصل هر ماه را

و تمام تقویم

خالی شد از خاکستری های دیروز

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 21:57  توسط هدیه  | 

در انتهای  به خود رسیدن ها

می گذرم از همه ی آبی های ناگهان

من غرق در فصل تولد سکوت

نه

نمی خواهم از تازگی بگویم

نگاهم به تکرار عادت دارد

من لبریز از هراسم

می ترسم از منی که نا آشناست

از منی که حتی علی می گوید چقدر کوچک است

شاید که دلتنگم

دلتنگ قد کشیدن در بینشی دور از توهم

دلتنگ گم شدن در خیالی بدون بن بست

باور کن از بلندای این فاصله ها

لمس می کنم رطوبت ابر ها را

می دانم

می خواهی ایمان بیاورم

به شروع پروازی از جنس عبور

قبول...

فقط بگو

            من کجای این تردیدها به من می رسم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:33  توسط هدیه  | 

طرح توت می کشم بر تصور های خام

 سایه اش  بیرحمانه دلنشین

چه دنیای عجیبی

باد شیرین می خندد به بی انتهایی شوره زار

 وزنی در این قافیه نیست

سطح واژه ها صیقل یافته

و بهانه ها ریشه دوانده در آشوب آمدن ها

ولی باز ثانیه ها می روند که فردا شوند

فردا دوباره

مسیری نو ترسیم می کنم

مملو از آرامشی ابلهانه

و مترسک وار چشم می دوزم

به اندیشه های گره خورده در ناباوری

واژه هایم لمس نشدنی

و من در پی یافتن جمله ای

بی واسطه ی اشکهایم

می چینم این حروف را

بی هدف بر صفحه ی ذهنم

ولی خسته از تکرار

این منم که این بار خط می خورم و مچاله می شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:39  توسط هدیه  | 

وقتی قلم به دست می گیری

و حجم استوانه ای تحمل را

در فاصله ی نبودن ها ضرب می کنی

و این بار اعداد

                     خالصانه بینهایت می شوند

وقتی هیجان روزهای ناب را

با چشمانت به باد می سپاری

به ارتعاش برگها بیندیش

و نفس های خسته ی کفش های صورتی

وبگو در گوش تمام هراس های بی تاب

چه خیالی اگر نگاه ها

در بی کسی ترین نداشته ها

رنگ ابهام می گیرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:39  توسط هدیه  | 

ذهن من بیمار است

سرفه هایش آزارم می دهند

ذهن من بارانی ست

خیس خیس

باورش دارم 

عاشق تنهایی ست مثل خودم

گاه و بی گاه بی دغدغه می خندد

از باغ خیال بی اجازه سیب می چیند

پر توقع است

ماه می خواهد در حوض خیالش

ساده دل می بندد به صداقت آیینه ها

ذهن من از بی هدفی می گوید

کسی می خواند:

آرام ، اینجا جای مطالعه است

گله ای نیست

باز هم سکوت

دستش را سریع میگیرم

او باید با من قدم بر دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:23  توسط هدیه  |